حكيم زجاجى
524
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
بود بىشك آن كس كم از بتپرست * بهزودى شود آن نكوهيده پست ز فرزند حنبل بپرسيد مير * كز اين دو ، يكى كار در پيش گير تو مخلوق خوانش بهانه مجوى * وگرنى روان غير مخلوق گوى « 1 » 230 چو مخلوق گويى برستى ز من * وگر غير مخلوق در انجمن به يزدان كه برپاى برم سرت * به طعمه سگان را دهم پيكرت بزرگان مأمون امان خواستند * زبان را به خواهش بياراستند بگفتند با شهريار جهان * كه نتوان سخن كرد از تو نهان امان خواست صفوان ز سيد به راز * دو مه گفت پيغمبر سرفراز 235 امان داد [ آن ] مرد را چار ماه * بگردان دلت را ز آيين « 2 » و راه بديشان نداد آن دلاور امان * دلش « 3 » گشت بر اهل دين بدگمان بفرمود تا دست آن چند مرد * ببستند و بردند و محبوس كرد چو آتش زدند آن سران را به چوب * وز آن ضرب يكسر شده پاىكوب بيامد ز ناگه به مأمون خبر * كه شد روم تا شام زيروزبر 240 ز بغداد بيرون شد آن شهريار * روان گشت با او سپه صد هزار چو آمد به طرسوس مأمون ز راه * روان شد سوى روم بىمر سپاه ز طرسوس مأمون يكى نامه كرد * به نزد براهيم آن شيرمرد كه تو احمد حنبلى را بخوان * بر خويشتن ، و اين سخن بازران بيا و بدان نامبرده بگوى * كه زاين بيش با من بهانه مجوى 245 كه تا پيش رويت مسلمان شوند * خدا و نبى را به فرمان شوند بگويند مخلوق باشد كلام * چو گفتند رستند « 4 » و شد شادكام اگر سر بپيچند زاين ماجرا * مزن تن ، بهزودى خبر كن مرا چو نامه بر نامبرده رسيد * نشان جهاندار مأمون بديد به زندان فرستاد پيش سران * برفتند بر پاى بند گران 250 بدان سروران نامه را عرض كرد * جواب اينچنين داد فرزانهمرد كه من پيش مأمون سخن گفتهام * به الماس دانش گهر سفتهام
--> ( 1 ) اين بيت تكرار بيت شمارهء 226 است . ( 2 ) امن ( 3 ) دل ( 4 ) استد